#بگذار_آمين_دعايت_باشم_پارت_464
میون اتاق که پرت شدم و دست به زخم گوشه ی لبم بردم تازه همه به خودشون اومدن و دیدم که پاشا چطور کنارم زانو زد و نفرت خرج مردی کرد که من این همه سال با همه ی این زجر کشیدنا از دستش ،خرج نکرده بودم.
مامانم تنم رو بغل زد و داد زد سر مرد همه ی سالای زندگیش.
مامان - برو از خونم ، برو جمشید.
کوروش رو دیدم که دستمال به زخمم برد و من صورت عقب کشیدم و جمشیدخان دستم رو کشید و من به آنی از جا کنده شدم و اون رو بهم با همون اخمای مختص من گفت : لباساتو بپوش میریم.
مامان - آمین هیچ جا نمیاد.
و آرمان مصلحت طلبانه تر خودش رو جلوی جمشیدخان کشید و گفت : امشب که نمیشه خب ، آمین هم اینجا راحت تره....شما هم خسته این.
و برادرم فقط شونزده سال داره و تا این حد آقاست.
روی تخت نشستم و گفتم : میخوام اینجا بمونم.
جمشیدخان - میخوام با دخترم تنها حرف بزنم...تنها.
کم کم اتاق خلوت شد و مامان موند و من و جمشیدخان.
مامان - گوشتو دست گربه نمیسپرم ، تو هربار با این بچه تنها بودی ، عقده هاتو سرش خالی کردی. جمشیدخان - تو امروز چند بار گفتی...حالیته داری با کی حرف میزنی؟
مامان - تو هم حالیته که حق نداری دست رو دختر من بلند کنی؟
از این بحث دلم خنده میخواست و کنارش هم کمی سربه سر گذاشتنای تیام رو.
جمشیدخان کنارم روی تخت نشست و من خیره ی نمیرخش شدم.
جمشیدخان - این مسخره بازیا یعنی چی؟
- خودتون گفتین باید برم.
romangram.com | @romangram_com