#بگذار_آمين_دعايت_باشم_پارت_463
و باز تقه ای به در خورد.
آرمان - آمین درو باز کن ، دلم واست تنگ شده.
ترکیه چطور بود داداشم ؟ اونجا هم واسم دلتنگ بودی؟
سرم رو روی بالش گذاشتم و بچه که بودم فکر میکردم چرا نمیتونم همیشه پیش مامان باشم ؟ چرا هیچکس جلسه ی اولیا مربیان منو یادش نیست ؟ چرا کسی برام دیکته نمیگه ؟ چرا...چرا...چرا؟؟؟؟
جمشیدخان - من بدون دخترم از این خونه بیرون برو نیستم.
مامان - اشتباه اومدی آقا ، دخترت تهرونه ، امروز رسیده.
جمشیدخان - آمینم با من میاد.
مامان - که چی ؟ دیگه نمیذارم عروسکت باشه.
آرمان - مامان دعوا نکن.
مامان - تو برو اتاقت بگیر بخواب.
کوروش - برو خونه من .
آرمان - من میخوام آمینو ببینم...میگما چرا جواب نمیده ؟ نکنه...
و مشت هایی به در خورد و صدای پر بغض مامان به گوشم رسید.
مامان - آمینم این درو باز کن.
و این تنها زنیه که برای من مادرانه خرج کرده.
کلید رو چرخوندم و تکیه زدم به قاب در و آرمان تنم رو بغل زد و مامان بوسه میزد به صورتم و نگاه من فقط به جمشیدخانی بود که با نگاش بالا پایینم میکرد و میدونستم که چند ثانیه ی دیگه آوار میشه روی سرم.
یقم با دستی کشیده شد و نگاه من میون قهوه ای های نگاش چرخ خورد و چرا من تا این حد به اون شباهت دارم؟
romangram.com | @romangram_com