#بگذار_آمين_دعايت_باشم_پارت_462
جمشیدخان - آمین ، این درو باز میکنی یا بشکونم ؟... آمین....
مامان - جمشید آروم ، چرا داد میزنی ؟ من که میدونم حال بچم به خاطر توئه.
جمشیدخان - حالا وقت این حرفاس؟
مامان - همین حالا وقت این حرفاس ، برو ، بچم نمیخواد ببینتت ، میخواست میومد خونه تو.
جمشیدخان - داری منو بیرون میکنی؟
مامان - دقیقا.
جمشیدخان - پس اگه اینجوره ، بچم هم میبرم ، آمینم هم میبرم.
مامان - آمین اومده اینجا ، خونه ی خودش ، یه عمر آزارش دادی گفتم داری عقدتو باز میکنی.
جمشیدخان - میفهمی داری چی میگی فرشته ؟ من عقده ایم ؟ من؟
مامان - آره تو.
و صدای اونی که نفرت رو تو تنم بالا می آورد وسط این بلبشو کم بود.
پاشا - اینجا چه خبره ؟ به به ببین کی اینجاست؟
جمشیدخان - تو اینجا چی کار میکنی؟
پاشا - من مزاحم دعواتون نمیشم ، فقط بگم اونیکه رفته تو اون اتاق بست نشسته ، نشون میده نمیخواد هیچکدومتونو ببینه ، شاید مامانش و داداشش یه کم استثا داشته باشن ، ولی خب کسی که این همه سال...
جمشیدخان - تو زندگی من دخالت نکن مرتیکه.
کوروش - پاشا برو بیرون.
romangram.com | @romangram_com