#بگذار_آمين_دعايت_باشم_پارت_461
و صدای گریه شدیدتر شد.
*******
چراغ ها رو خاموش کرده بودم و گوشه ی تختم در حالت کز بودم و میدونستم که الاناست که مامان برسه ، البته اگه اخبار جدید به دستش نرسیده باشه.
صدای پیچیدن ماشین تو محوطه ی باغ رو شنیدم و حتی فکر کردن به اینکه اون هم اینجاست دور از باور بود.
- آمین...
صدای حرف می اومد و من بیشتر به تاج تخت چسبیدم.
- آمینم ، مامان جان؟
و صدای کوروش من رو از روبرو شدن به اون مردی که این زندگی رو برام رقم زده معاف کرد.
کوروش - سلام فرشته خانوم.
فرشته - سلام کوروش جان ، تو آمینو ندیدی ؟ ندیدی اومده باشه اینجا ؟ بچم گم شده ، نمیدونم کجاست.
صدای کوروش نیومد و دستی دستگیره اتاقم رو بالا پایین کرد.
آرمان - مامان تو در اتاق آمینو قفل کردی؟
کوروش - آرمان ، شما بیا اینجا.
و باز هم دستگیره بالا پایین رفت.
مامان - من قفل نزدم ، بچم اینجاست؟
کوروش - فرشته خانوم فکر نکنم الان روحیه مساعدی واسه روبرو شدن باهاتون...
و صدای اونیکه خودش منو به رفتن ترغیب کرد فریادوار به گوشم رسید و من دلم بیشتر گرفت و تو خودم مچاله تر شدم.
romangram.com | @romangram_com