#بگذار_آمين_دعايت_باشم_پارت_457
- من خیلی چیزا درمورد گذشته نمیدونم.
پاشا - بعدا حرف میزنیم.
- من حرفی با تو ندارم.
کوروش - پاشا راحتش بذار.
و من پشت در اتاق پناه گرفتم و دلم کمی بچم رو میخواست...و کمی هم و فقط کمی هم تیامم رو.
*******
ساکم رو کنار پام زمین گذاشت و نگاه من به پاشایی بود که نگاهش خونه رو وجب میکرد و هیچوقت نمیتونستم میون این تیپ اسپرت تصورش کنم انگار.
کوروش - چیزی خواستی بهم بگو...من بابت اومدن پاشا هم معذرت میخوام ، اون همیشه باید گند بزنه به برنامه های من.
پاشا - تو با آمین چه برنامه ای میتونستی داشته باشی؟
کوروش - پاشا فقط دودقیقه خفه شو تا بریم.
پاشا - که چی بشه ؟ من هیچ وقت از تیام خوشم نیومده ولی اینکه زنش اینجا...
- فقط کافیه از زبونت دربیاد که من اینجام...
پاشا - اوه اوه ، پس خانوم کوچولو اومده قهر خونه مامانش یا اومده فرار...کدومش ؟
- برو.
و اونقدر صدام عجز داشت که باز نگاش مهربون شد و چند قدم فاصله رو طی کرد و کنار گوشم گفت : من هیچ وقت دختربچه ای رو که نجات دادم لو نمیدم.
و تن عقب کشید و اون همونه...صدا همونه...
*******
romangram.com | @romangram_com