#بگذار_آمين_دعايت_باشم_پارت_456
پاشا - دارم از تو میپرسم.
کوروش - پاشا ولش میکنی یا پرتت کنم از اینجا بیرون؟
پاشا - تو یکی خفه شو ، آمین کی تا حالا اینجاس؟
کوروش - برو بیرون پاشا.
پاشا - زن تیام ملکانه و دختر جمشیدخان مهرزاد....گفته بوده بهت؟
کوروش - گیرم که نگفته باشه ، دختر فرشته است ، برام عزیزه .
پاشا - خفه شو ، این دختر همونیه که...
نگاه منتظرم برای معرفیم تا چشماش بالا اومد و اون خیره ی نگام بعد از این همه تشنج لبخند کوتاهی زد و گفت : فرشته مادرت نیست که ؟ آره؟
- من دلیلی نمیبینم که با هرکسی درمورد زندگی شخصیم حرف بزنم.
پاشا - مامانت اتریشه ، دو تا پسر داره ، خیلیا در مورد اینکه زن جمشیدخان مهرزاد بعد از طلاقش بلافاصله با رفیق فابش از ایران رفت و ازدواج کرد ، خبر دارن.
دستام لرزید و اون خیره اون همه لرزش بود.
پاشا - چته تو؟
کوروش کنارش زد و جلوی پام نشست و خیره به چشمام گفت : خوبی؟
- یه کلیدساز میتونی خبر کنی؟ میخوام برم خونه مامان.
کوروش - باشه ، تو فعلا برو اتاقت .
پاشا- من نمیدونستم که نمیدونی.
romangram.com | @romangram_com