#بگذار_آمين_دعايت_باشم_پارت_455
- وایسا ببینم ، من دارم گیج میشم ، تو اینجا...تیام ملکان میدونه ؟
از اون همه حسرت داغون بودم و پرش انگار ول کن پرم نمیشد.
- به تو ربطی داره؟
- تو این لحظه آره ، تو چرا اینجایی ؟ اینجا چه خبره؟
- اینبار باید بگم به تو ربطی نداره.
اومد چیزی بگه که کوروش همه داغونیم رو حس کرد و من فقط میخواستم از میون اون آشپزخونه ی لوکس خودم رو بیرون بکشم و کمی کنار برکه ی دوست داشتنیم بشینم.
کوروش - تمومش کن...اوکی؟
- تو دخالت نکن کوروش ، چیزیه بین من و این خانوم کوچولویی که تیام خان جلو روم بهش میگه زنم زنم...دقیقا میخوام بدونم تیام میدونه تو اینجایی؟
- از من چی میخوای؟
- میخوام بدونم تو زندگی تو چه خبره؟
- بی خیالم شو ، خب؟
- پس باید از تیام بپرسم ، شاید با اخم و قهر جواب بده ، ولی به احتمال زیاد جواب میده.
روی اون صندلی چوبی خوش طرح نشستم و دیدم که کوروش از جو آشپزخونه ی لوکسش عصبیه.
کوروش - پاشا الان وقت ارضای کنجکاوی نیست.
و دقیقا چرا بین این همه آدم تو این کره ی خاکی پاشا باید کوروش رو بشناسه؟
پاشا جلوی روم وایساد و شونه هام رو به دست گرفت و نگاه من تا چشماش بالا اومد و اون خیره ی نگام گفت : تو اینجا چی کار میکنی؟ جمشیدخان زنی نداره که تو داداش داشته باشی.
- این سوالا رو از خود جمشیدخان بپرس.
romangram.com | @romangram_com