#بگذار_آمين_دعايت_باشم_پارت_454
- گفتم بیام یه سری بهت بزنم ، تو که از این خراب شده دل نمیکنی؟
- بعد پونزده روز تازه یادت افتاده باید بیای یه سر بهم بزنی؟
- نق نزن پسر.
و چرا این صدا تا این همه آشناست و ناآشناست؟
صدای قدم هاشون رو طرف آشپزخونه میشنیدم و فنجون چای رو تو دستم فشارمیدادم.
نگام تا چشمای پر از بهتش بالا اومد و دقیق این یکی رو کم داشتم...
*******
طرف اتاق قدم برداشتم و صدای خنده واضح تر شد و من پر از وحشت به اونیکه نیمه برهنه تو آغوش اون مرد بود خیره شدم.
نفرت تو وجودم بالا میرفت و لیوانی که از دستم رو تن سرامیک کف افتاد صدای بدی داد و من عقب عقب رفتم و دیدم که اون همونطور نبمه برهنه تو قاب در، شوکه به من خیره است...
- تو اینجا...
*******
- تو اینجا چی کار میکنی؟
از جام بلند شدم و به کوروشی که کنار کانتر با چشمای باریک شده رابطه ی میونمون رو در حال کشف بود ، نگاه کردم و اون انگار استیصال نگام رو دید که رو به اونی که نباید میبود گفت : دختر فرشته خانومه ، خواهر آرمان.
باز نگاهش به سمت من چرخید و من حرص خوردم از این کوچیکی دنیا.
- یادم نمیاد جمشیدمهرزاد پسری داشته باشه.
از کنارش گذشتم و رو به کوروش لبخندی به اجبار پاشیدم و گفتم : بابت همه چی ممنون ، من میرم یه کم...
romangram.com | @romangram_com