#بگذار_آمين_دعايت_باشم_پارت_453
" آمینم کجایی؟ کجا رفتی ؟ چرا یه خبر ندادی؟ برگرد...این پسره دیوونه داره مخمونو میخوره...
گوشیت روشن شد یه زنگ بزن"
پیغام بعدی توپنده تر بود انگار...
سالار...
" آمین کدوم گوری هستی...به خداوندی خدا ببینمت کشتمت...صیام داره دق میکنه...دِ لامصب روشن کن اون بی صاحابو"
و پیغام بعدی برای وثوقم بود و من چقدر دلتنگ وجود خودش و مامانش و عشقش بودم...
" آمین جان...عزیزم...کجایی قربونت برم؟ آمین صیام داره گریه میکنه...کجایی؟"
و باز پیغام بعدی از تیامم بود...
" آمین به جون صیامم قبل از ده خونه نباشی کشتمت"
و قکر کنم ساعت ارسال برای نه و چهل دقیقه امشب بود و دوساعت هم بود که انگار از ده گذشته بود.
و پیغام آخر...
" کجایی آمین ؟ بخاطر صیام برگرد"
و هق هقم تو دل بالش خفه شد.
*******
دسته ای از موهام که جلوی چشمام بود رو عقب زدم و اون طرف در رفت و به نگاه نگران من لبخند زد و گفت : سفارش دادم چندتا چیز از سوپر مارکت برام بیارن.
و نگاه من آروم تر شد و مامان به احتمال زیاد امشب طالقانه.
- تو اینجا چی کار میکنی؟
romangram.com | @romangram_com