#بگذار_آمين_دعايت_باشم_پارت_441
کاش تیامم بودی...و سری به نه تکون دادم
- بذار مامان خوشبخت بشه.
- من چی کاره ام؟
- بابام خوبه ، فقط گاهی منو یادش میره ، عادت نداره به من ، با همه خوبه ، اون مامانو دوست داره ، خیلی ساله که دوسش داره.
- بغض نکن.
- دلم گرفته.
- اثرات سیزده ایه که در نکردیم.
کمی سکوت شد و من بی جهتانه گفتم که...
- تیام من رو پا خودم وایسادم ، تا جاییکه تونستم ، بلدم چطور گلیم خودمو از آّب بیرون بکشم ولی بلد نیستم مبارزه کنم ، سارا میگه خیلیا واسه همین اخلاقم حقمو خوردن.
- تو نیازی به مبارزه نداری ، تو خودت به دست میاری ، چنگ و دندون نشون نمیدی ، فکر کردی نفهمیدم حتی جمشیدخان هم بهت اعتماد داره؟
- همیشه دلش میخواست یه پسر داشته باشه ، وقتی سرک کشیدم تو کاراش یه کم یادم داد که چطور زبون تجارت داشته باشم ، کی و کجا خرج کنم ، حالا که فکرشو میکنم همیشه هم بی خیالم نبود.
- مگه میشه کسی بی خیال تو باشه؟
- این خوبیات واسه من رودل میاره آقا.
- تو واسه صیام همه چیزی.
برای تو چی؟
تیام روی تختم دراز کشید و من رو هم با خودش کشید و من سر روی سینش گذاشتم و اون دست میون موهام برد و گفت : دلگیریت انگار کسری بود ، تو که چیزیو از من قایم نمیکنی آمین ؟ درسته؟
- همه آدما واسه خودشون یه رازی دارن ، مگه تو نداری؟
romangram.com | @romangram_com