#بگذار_آمين_دعايت_باشم_پارت_440


تیام دستم رو بند دنده کرد و دست خودش رو هم بند دست من و من این گرما رو مدت کمی خواهم داشت.

*******

به قاب در تکیه زد و من در کمد رو بستم و گفتم : خسته نیستی؟

لبه ی تخت نشست و گفت : وثوق و بقیه فرداشب تهرونن.

- دلم براشون تنگ شده.

- آخه فسقله ، تو چطور میخواستی این همه وقت تنها تهرون بمونی؟

- گاهی تنهایی خوبه.

با انگشت به پیشونیم فشار آورد و سرم رو عقب برد و گفت : واسه من شاخ نشو.

خندیدم و کمی سکوت شد و سر من به بازوی تیامم چسبید و من گفتم : تیام؟

- هوم؟

- تو به صیام گفتی هوم نه و بله ، منم باید به تو بگم؟

- بگو حرفتو بچه.

-صیام الان دیگه مشکلی قرار نیست داشته باشه؟

- نه .

- مطمئن باشم؟

- به تیامت شک داری؟


romangram.com | @romangram_com