#بگذار_آمين_دعايت_باشم_پارت_438
*******
تیام - سیزده به درمون هم تو ترافیک گذشت.
- بد هم که نیست.
تیام یه وری خندش رو بهم ارزونی کرد و دو روز دیگه من ندارمش.
تیام - خوشحالم که بهت خوش گشته.
صیام - اصلا هم خوش نگذشت.
تیام - شما دوباره نق زدی؟
صیام - خب سیزده به در نرفتیم بیرون.
تیام - بچه پررو.
صیام باز بغ کرد و تن به گوشه صندلی کشید و به ترافیک خیره شد و شاید تا سه ساعت دیگه خونه باشیم.
سها رو موقع خداحافظی بوسیدم و اون کنار گوشم باز از نگرانی برای من گفته بود.
شهنام هم برام از اومدن شایان گفته بود و من خوشحال شده بودم .
سالار اونقدر تو بغلش فشارم داده بود که به مدد داد و بیداد تیام تونستم از اون شکنجه راحت شم.
سارا و آهو هم برام از شوئه لباسی که سهراب میخواست تو تاجیکستان برگزار کنه میگفت و جواب تیام برای کار دستای من روی لباسا یه نه قاطع بود و من گذاشتم مردم حداقل تا دو روز دیگه برام آقابالاسری کنه.
تیام - آمین؟
نگاه طرفش گردوندم و اون گفت : چرا ساکتی؟
romangram.com | @romangram_com