#بگذار_آمين_دعايت_باشم_پارت_431

سالار - سها جون از تو انتظار نمیره این بی مروتی.

سها - آهو اذیتش کن ، اصلا خودم یه داداش دارم ،یه ماه دیگه میخواد بیاد ایران ، بچم دکتره ، اینقده خوش تیپه ، همین که چشمم به تو خورد گفتم چقدر دلم میخواد زن داداشم بشی.

سالار خندید و گفت : آهو بره بالا بیاد پایین خانوم خودمه.

آهو سر به زیر انداخت و من که این رفیقم رو میشناسم که از ذوقشه نه حیاش.

سارا - سها جون ، اینا رو ول کن ، یه دور دیگه نگاه کن ، دختر بهتر داریم توی جمعمونا.

دیدم که بهزاد چه چشم غره ای رفت و سارا چه محلی نذاشت.

سها - بذار فکر کنم ، آهان آمینو میگی؟

سارا - سها جون به سلیقت شک کردم.

سالار - داداشت اگه ایران میمونه ما میتونیم فکرامونو واسه آمین بکنیم ، گفته باشم که دختر به بلاد کفرنمیدیم.

خندیدم و تیام سر کرد تو گوشم و گفت : خوشت هم اومده انگار.

**************

لیوان چای رو به دستم داد و من خیره ی نیمرخش گفتم : چه خبر؟

-دقیقا از کی؟

- از همه.

- من و آهو خوب پیش میریم ، سارا از خر شیطون در حال پایین اومدنه ، بابام دلش واسه دخترش تنگه و سارا تو این مورد همچنان سوار خر مراده ، تهمیته جون و دایی هم خودشونو ار خاله فرشته و بابات دور ننداختن.

- پس همه چی روبراست ، جز حال عمو.

- راضیش کن آمین ، قلقش دستته .

romangram.com | @romangram_com