#بگذار_آمين_دعايت_باشم_پارت_430


سارا - نه بابا ، بهزادکه سالی جونتونو فوت کنه ، پخش دیوار شده.

آهو - خواب دیدی خیر باشه عزیزم ، بهزاد سوسول تو اصلا لایق مقایسه با سالار من هست؟

نگام میونشون چرخ میخورد و میخندیدم و نه به دار بود و نه به بار.

- جمعش کنین ، خوشم میاد پا هم نمیدادین بهشون ، مونده اسم بچتونو انتخاب کنین دیگه نه؟

آهو - نه به خدا.

من که غش کردم و سارا هم دیگه رسما کف سالن رو گاز میزد و خود آهو بود که صدای خندش توی سالن پیچیده بود.

**************

صیامم بهم تکیه زد و من به تن کشیدمش و دست تیام دور گردنم نشست و سالار برام چشم و ابرویی اومد و گوشی تیام به دست ازمون عکس گرفت و من این سه نفره هامون رو هم دوست دارم.

سها کنارم نشست و سالار رو به آهو گفت : من اینقده بچه دوست داریم ، زود بچه دار شیم.

آهو به آنی لبو شد و سارا غش کرد و من اخم کردم به سالار بی حیای همه ی سالهای زندگیم.

شهنام دستی پشت سالار زد و گفت : هنوز مسجد ساختی و بساط گداییتو پهن کردی؟

سالار - مصالح مسجد تو راهه ، ایشالا تا چندماه دیگه.

شهنام - روتو برم.

سالار - سها جون من پرروام یا این شوهرت؟

سها عشق ریخت تو نگاش و سالار نیش واشده رو جمع کرد و گفت : باشه بابا ، فهمیدیم خاطرشو میخوای.

سها - یه دهم زجرایی که شهنام واسه رسیدن به من کشیدو شما کشیدی؟


romangram.com | @romangram_com