#بگذار_آمين_دعايت_باشم_پارت_428
تیام خیرم بود و من نگاهاش رو هم دوست دارم.
سارا دووم نیاورد قهر در پیش گرفته رو و گفت : حالا مسافرت چطور بود؟
- عالی.
ابروهای آهو بالا پرید ، سالار لبخند زد ، بهزاد چشم و ابرویی واسه تیام اومد و سارا...امان از سارا..
در حین اعمال شاقه ی چشم غره ی غلظت دارش گفت : جون من؟
خندیدم و تیام گفت : مشکلی هست سارا جان؟
سارا بی اهمیت به مرد این روزهای من از جا بلند شد و گفت : من میرم استراحت کنم ، سالار بعد چمدونمو بیار بالا.
نشنیده میتونستم حرفی که آهو تو گوش سارا گفت رو حدس بزنم.
" کور میشی از شوهر خودت مایه میذاری."
نگاه آخرم رو دور اتاق گردوندم و به اخمای تیام خندیدم و اون دستم رو کشید و من روی پاهاش نشستم و اون گفت : آخه به اونا چه ربطی داره که زن من تو اتاق من میخوابه یا نه؟
دست میون موهاش بردم و گفتم : بی خیال دیگه تیام.
صدای بچه ها رو که شنیدم و از روی پاش بلند شدم و اون بی میل منو ولم کرد و من این بچه بازی هاش رو انگار دوست دارم.
از اتاق زدم بیرون و نفس راحتی کشیدم بابت دیر بالا اومدن اون دوتا رفیق شفیق.
آهو - خوشگل کردی ، خبریه؟
سارا - بچمون همیشه خوشگل بوده.
خندیدم و دست دور گردنشون انداختم و گفتم : خب تعریف کنین ، ببینیم کیش چه خبرا بوده با اون عاشقای دل خسته.
romangram.com | @romangram_com