#بگذار_آمين_دعايت_باشم_پارت_427
- پس واجب شد معاونمو یه گوشمالی حسابی بدم.
- روز اولی که دیدمش فکر کردم یه مرد فوق العاده است ، خیلی خواستنیه.
اخماش تو هم رفت و من شوخی ابروهاش رو هم انگار از برم.
صدایی تو فضا پیچید و نگاه تیام روی من نشست و گفت : یعنی این وقت صبح کیه؟
شونه بالا انداختم و اون قبل از بیرون رفتنش گفت : زود باش ، برگردم خوردمتا.
خندیدم و اون خندید به خندم و من این لحظه هاش رو هم دوست ارم.
کمی بعد که موهای نمناکم رو بالای سرم به مدد کلیبپس جمع میکردم و از پله ها پایین میرفتم و نگام متعجب بود ، در حال تخمین زدن مسافت جنوب تا شمال ایران بودم.
سالار دست باز کرد و من نگام به اخمای درهم سارا و آهو بود که تن و بدنم رو رصد میکردن و من میدونم که این جماعت به اختمال صد در صد دیوونه ان.
قبل از سالار با بهزاد دست دادم و اون لبخندی به من زد و من چقدر این پسر رو دوست دارم.
سالار بغلم کرد و کنار گوشم گفت : بی خیال اخم این دوتا مادر فولادزره ، چه کردی با پسردایی ما؟
مشتی حواله ی بازوش شد و اون خندید و روی موهام رو بوسیبد و من نگام به اخمای مرد این روزام بود و سالار گره دستاش رو دور تنم محکم تر میکرد و گفته بودم که چقدر سالار برام مهمه؟
سارا طاقچه بالایی محورفتارش شده بود و آهو محل هم نمیذاشت و من هم منت کشی بلد نبودم.
کنار سها نشستم و سارا ایشی کرد و رو گردوند و من شیطون شدم و گفت : مجردی خوش گذشات؟
آهو – به کوری چشم بعضیا.
سها سر کرد تو گوشم گفت : از دستت شکارنا.
- اووووف...بدجور.
سالار – تو هم همچینی بهت بد نگذشته ، آب رفته زیر پوستت انگاری.
romangram.com | @romangram_com