#بگذار_آمين_دعايت_باشم_پارت_421

و دستش بود که دور شونه ی من حلقه شد و من امنیت حضورش رو دوست داشتم...

شهنام - برنامه سالار و بهزاد چی بود؟

- کیشن.

سها - خوش بهت گذشته آمین؟

و اون چشم و ابرویی که اومد من رو به خنده انداخت و هنوز هم دستای تیام دور شونم بود.

شهنام - دیگه تهدیدت نکردن تیام؟

نگام روی صیامی برگشت که با ایکس باکس مشغول بود و من هیچ وقت دوست ندارم اون سه روز رو دوباره تجربه کنم.

تیام - دیگه همچین ریسکی نمیکنن.

سها - شهنام تا پیدا شدن صیام هیچ حرفی به من نزده بود ، واقعا متاسفم که تو اون لحظه ها نبودم.

تیام - من بهش سپردم که نگه ، حتی سالار و بهزاد هم خبر ندارن.

سها سری تکون داد و من سر به تن تیامم تکیه دادم و میدونم که این مرد دیگه نمیذاره من همیچین ترسی رو تجربه کنم.

*********

دستی شالی روی شونه هام انداخت و من به سهایی نگاه کردم که به عشق خودش و شهنامش غبطه میخوردم.

- چرا تنها؟ اون تیام خانت کجاست پس؟

- خسته بودخوابید.

- بی تو؟

کمی نگاش کردم و اون گونم رو نرم بوسید و من تو اون لباس خواب صورتی رنگ لقب فوق العاده بهش میدادم.

romangram.com | @romangram_com