#بگذار_آمين_دعايت_باشم_پارت_415
- من که عاشق بچتم.
تیام - پس بچم خیلی خوشبخته.
- من خیلی خوشبختم که دارمش.
بوسه ای به شقیقم چسبوند و من لبخندی بهش زدم و اون از پله ها بالا رفت و امروز زنانگی های سربرآوردم ول کنم نیستن انگار.
ناهار رو تو سکوت گذروندم و گذاشتم پدر و پسر پر حرفی کنن.
خواب بعد از ظهرم رو روی تخت صیام به بیداری گذروندم و صیام از بودنم کنارش خوشحال بود و تیام از این تصمیم پراخم.
عصرونه رو با خیرگی هام به صورت تیام به پایان رسوندم و تیام چشمکی به این همه خیرگی و حواس پرتیم زد.
موقع شام دستام از این سوختن های لعنتی تازه تو وجودم قد علم کرده میلرزید و تیام نگاه نگران به چشمهای فراریم میسپرد.
کنار صیام دراز کشیدم و ده تایی قصه گفتم تا به خواب رفت و این تنی که عجیب نیاز داشت به خواب نمیرفت.
شالی دور تنم پیچیدم و روی اون تابی که خاطره خوبی برام داشت نشستم و حس کردم حضور گرم مردی رو که با وجودش وجودم پر از حس میشد.
- چته آمینم؟
کاش میدونستی این میمی رو که میچسبونی به ته اسمم چه غوغایی به پا میکنه تو این تنی که دلش ذره ای خفه کردن این حس های زنانه رو میخواست.
نگاهی بهش ننداختم که چونم رو اسیر انگشتاش کرد و فاصله چند سانتی صورت هامون داغون ترم میکرد و من کاش اینقدر هوس نداشتم.
- چته آمین ؟...از صبح تا حالا عین مرغ سرکنده ای.
خیره چشماش بودم و انگار اختیارم از دستم رفت...
بابت اون همه نزدیکی لحظه ای به خودم اومدم و تن از جلوی اون چشمهای مشتاق کنار کشیدم.
چند قم بلندم با حرفش به انتها نرسید و من مات اون صدایی موندم که ملودی این روزام بود.
romangram.com | @romangram_com