#بگذار_آمين_دعايت_باشم_پارت_410


- قلقلکم میاد خب.

- آره؟

نگاه شیطونش رو دید میزدم که نوک بینم بوسیده شد و چشمام بسته و لبش جفت چشمام رو هم نشونه رفت.

- حضورت جادو داره آمین...نفسامو تنگ میکنه.

- پس تا حالا باید مرده باشی ، دیگه نه؟

خندید و موهام رو به هم ریخت و من غر زدم به جونش...

- نکن اینجوری...زشت میشم.

لباش به گوشم چسبید و دل من ریخت از این همه داغی.

- تو هرجوری باشی خوشگل ترینی.

به اون جنگل نگاهش که این رواز عجیب روح نوازی میکرد خیره بودم و دلم خوش حضورش شد...هر چند کم...هرچند موقتی....این مرد شوهرم بود..تو این لحظه برای من بود.

و این زبون لعنتی نمیگشت تو این دهن برای گفتن پونزده فروردین.

کار دلم به جان رسد، کارد به استخوان رسد، ناله کنم بگویدم دم مزن آن بیان مکن

صیام با تکه چوبی که از کنار تیام کش رفته بود سیب زمینی های فویل کش زیر آتیش رو تکون تکون میداد و نیشش از این همه کار مفید چاکیده بود.

تیام چشمکی حواله لبخندم به پسرش کرد و از پشت صیام رو تو هوا گرفت و جیغ تیام که دراومد من هرهر خندیدم و تیام هم به خندم لبخند زد.

کنار هم جوجه کباب خوردیم ، سیب زمیی های پخته زیر آتیشو خوردیم ، صیام خوابید و تیام سیگار روشن کرد و من تو بوش غرق شدم.

میون گوشیش گشت و آهنگی میونمون قد علم کرد و من لبخندی به صورت مرد این روزهام پاشیدم...امروز برای من فراموش نشدنی بود.


romangram.com | @romangram_com