#بگذار_آمين_دعايت_باشم_پارت_409
- از همون روزی که عاطی دنیا اومد...یادمه عاطی هفت سالش بود خورد زمین وثوق اینقدر کولی بازی درآورد سر این بچه که خاله مهری هم فهمیده بود این پسره یه مرگیش هست.
کمی سکوت شد و اون گفت : سالار از کی عاشق آهو شد؟
- سالار عاشق نبود...فقط دنبال یه دختر خوشگل میگشت که خوب خرش کنه...آهو خیلی اذیت شد...سالار و دوست داشت...از سالار که کند سالار تازه فهمید یه چی کم داره... حالا عین چی موس موس میکنه واسه آهو.
- چرا خونه ی آهو بهت آرامش میده؟
- کی گفته اون خونه به من آرامش میده؟
- وقتی میری اونجا شادی..وانگار اون خونه رو زیادی دوست داری.
- اون خونه پر از عشقه...مامان بابای آهو لیلی مجنونو میذاشتن جیب بغلشون...باباش که سکته کرد مامانش بیست و چهار ساعت هم دووم نیاورد و رفت پیش شوهرش...اون خونه برام یه حس خوب داره...قرآن سر طاقچش...میز خیاطی آهو...آشپزخونه ی جمع و جورش...وقتی لب وضش میشینی انگار میری تو دل فیلمای دهه چهل...سارا بهم انگ میزنه که لب حوض میشینم به عشق فردین.
- پس عشق دومت فردینه.
خندیدم و باز موهام بوسیده شد و دلم پر زد.
- نه بابا...من از بهروز وثوق بیشتر خوشم میاد.
سکوت بینمون چند ثانیه ای دووم آورد و اون گفت : با تو حرف زدن آرومم میکنه.
بیشتر تو اون حجم داغ دستاش فرو رفتم و گفتم :فردا میریم جنگل؟
- تو بخوای میریم.
سر بالا بردم و نگاش کردم و اون سر خم کرد و گفت : این عید برای توئه.
لبخندم با بوسه عمیقش کنار لبم کشیده تر شد و تنم گرم تر.
- به چی میخندی؟
لبام رو جمع کردم و فاصله صورتش تا صورتم به یه سانت هم نمیرسید.
romangram.com | @romangram_com