#بگذار_آمين_دعايت_باشم_پارت_408


- تو چرا بیداری؟

تو خودم جمع تر شدم بابت باد وزیده و گفتم : خوابم نمیاد...خسته ام ولی خوابم نمیاد.

کنارم روی اون تاب بزرگ سفید رنگ نشست و دست دور شونم انداخت و گفت : دلت گرفته؟

- دلم تنگه...تنگ مامانم...تنگ آرمان ...تنگ سارا و آهو...تنگ سالار...حتی تنگ جمشیدخان و آیلین.

- آیلین؟ فکر میکردم ازش متنفری؟

- متنفر ؟ نه بابا...من فقط یه خاطره بد ازش دارم ، اون با من صمیمی نبود ، باهام بد هم نبود ...من و اون با یه خاطره ،زیادی از هم دور شدیم...بچه که بودم سر شاهین بهش حسودیم میشد...

دستش محکم تر شد و من بیشتر بهش چسبیدم.

- بچه که بودم شاهینو خیلی دوست داشتم...خوش تیپ بود ، خوشگل بود.

- از من بیشتر؟

مشتی به بازوی سفتش زدم و نرم خندیدم و گفتم : خودشیفته.

تو همه ی لحظه های خندم بهم خیره بود با اون یه وری خند چسبیده به گوشه لبش.

- تو بهتری...اون خیلی بد بود...فکر میکردم حداقل اون دوسم داره ولی اون هم یه روز عصبانی شد از اینکه لباسشو زیر اتو سوزوندم و سرم داد کشید...دیگه دوسش نداشتم...بچه بودم اینجوری بودم.

لباش به موهام چسبید و من ریزه ریزه دلم پر زد برای بوسیدن اون لبایی که حقم نبود.

- من هم بچه بودم دختر سرایدار اینجا رو دوست داشتم ...ریزه میزه بود بع دمعلوم شد پنج سال ازم بزرگتره...وقتی عروس شد فقط یه ساعت غصه خوردم بعدش با وثوق رفتیم خوش گذروندیم.

از این بی تابی عاشقانه خندیدم و باز موهام بوسیده شد و دلم بیشتر پر زد.

- وثوق از کی عاشق عاطی بود؟


romangram.com | @romangram_com