#بگذار_آمين_دعايت_باشم_پارت_407

لبخندی زدم و گونه راستم رو چسبونم به سر زانوم و کجکی خیره تیامی شدم که خیره فیگورم بود.

- تو حرفای سارا رو قبول داری ، آره؟

- تو این چند وقته بهت اعتماد کردم تیام ، تو تیام اون روزایی که منو تو این ویلا زدی نیستی ، تو تیامی نیستی که با کمربند افتادی به جونم ، باهات راحتم ، حرف میزنم ، شوخی میکنم ، من با تو راحتم ، ازت نمیترسم ، وقتی صیامو دزدیدن گفتم تیام منو زنده به گور میکنه اما...

- پس امشب وقتی رفتم تو کتابخونه تو چشات چی دیدم؟

- یه ترس ، اون روزایی که تو اون کتابخونه زندونی بودم ، یه شب یکی از اون نوچه هایی که مراقبم بود...

- بلایی سرش آوردم که حتی فکرش هم نمیکرد.

- چی؟

- فکر کردی خیلی بی تفاوت و بی غیرتم؟ من حتی اون روزایی که باهات بد بدم یادم نمیرفت که تو هنوز نوزده سالته.

- اون دو شب یادت رفت؟

- اون دو شب خواستمت ، تیام ملکان تو رو خواست ، کسی که برای اون بودو خواست ، من آمینو خواستم ، با همه ی وجودم ،تنها چیزی که تو اون دوشب اذیتم کرد ، گریه هات بود ، من اگه حتی به اجبار هم باهات خوابیدم حس خوبی داشتم.

اخمام درهم بود و چند روزه این مغز لعنتی فقط فکر اون دوشب بود.

- ولی من نمی خواستمت.

ابرویی بالا انداخت و نگاه دوخت به سقف و من گفتم : دوست داشتم عاشق بشم ،با یه مردی ازدواج کنم که منو دوست داشته باشه ، اگه همه دنیا برعلیهم بودن اون پشتم باشه ، من دوست داشتم کم محبتی زندگیمو با اون جبران کنم...هیچ وقت به ذهنت رسید اون دو شب آینده ی منو تو این کشور خراب میکنه؟....هیچ فکر کردی نگاه مردا چقدر مثه یه موجود دست یافتنی بهم خیره میشه؟ آره تیام ؟ به فکرت رسید؟ تو که قراره دوماد دختر عزیزکرده ی جمشیدخان مهرزاد بشی یه لحظه به آینده دختر کوچیکش فکر کردی؟ واسه چی فکر کنی؟ وقتی که نیازت تو اون دوشب مهمتر از روح اون دختربچه نوزده ساله بوده...میبینی حتی خودم به خودم ترحم میکنم.

خیرم بود و من دراز کشیدم و این مرد این روزام رو انگار ناراحت کردم.

***********

خسته ی صبح تا شب بازی با صیام بودم و خوابم نمیبرد و فنجون نسکافه به دست روی تراس با منظر دریا نشسته بودم و کمی سردم بود.

صدای پایی نگامو به هیکل کارشده ی تیام دوخت و گفتم : مگه خواب نیودی؟

romangram.com | @romangram_com