#بگذار_آمين_دعايت_باشم_پارت_405
- چون بهمون خوش بگذره.
- به من اینجا داره خوش میگذره ، به شما هم سالار جون و بهزاد خان نمیذارن که بد بگذره.
سارا جیغ زد و آهو داد کشید و من خندیدم و من فقط تا پونزده فروردین میتونم بخندم.
سارا - من که دستم به شما میرسه خانوم خوشگله.
گوشی از دستم بیرون کشیده شد ومن دیدم که چطور نیش تیام خان کش اومد و چشمکش واسه من خرج شد.
تیام - کم فک بزن سارا ، همین کارا رو کردی این بهزاده تا حالا رغبتش نشده بهت پیشنهاد ازدواج بده.
جیغ سارا هوا رفت و من ریز خندیدم و تیام باز گفت : من نمیدونم عمه فریال به این خوبی و خانومی چطور توئه به این سرتقی رو بار آورد.
تلفنم به مدد روی اسپیکر رفتن صدای سارا رو به گوشم میرسوند.
سارا - داداش نپیچون شما ، به اجازه کی دست رفیق ما رو گرفتی بردی تو اون خراب شده؟
تیام - به شما ربطی داره خانوم کوچولو؟
سارا - من که تو رو میشناسم ، تو میخوای اذیتش کنی ، میخوای عقده هایی که از آیلین داری سر آمین درآری ، ولی کور خوندی ، آمین بی کس نیست که تو هر بلایی خواستی سرش بیاری.
اخمای تیام درهم میشد و من میدونستم که سارا هنوز هم بابت زخمام خواهرانه دلگیره.
تیام - تو دم از رفاقت نزن سارا ، من و آمین نیازی به محبت خاله خرسه نداریم ، آمین با من خوشه.
سارا - دِ درد منم همینه دیگه ، آمین از اوناش نیست که یه مدت تا برگشتن خواهرش واسه تو بازیچه بشه ، حالیته تیام که فقط نوزده سالشه؟
حرف راست که شاخ و دم دار نیست ، هست؟
داد تیام بالا رفت و من دیدم که چپید تو اون کتابخونه نفرین شده ای که من عجیب از نگاه کردن بهش بیزار بودم.
دست صیام دستم رو کشید و من چشمای داغ از اشکم رو بهش دوختم و اون گفت: چرا بابا داد زد؟
romangram.com | @romangram_com