#بگذار_آمين_دعايت_باشم_پارت_404


تیام لقمه به دست به منی که با غذام بازی بازی میکردم و عین دیوونه های خوددرگیر هی لبخند ژوکوند می اومدم واسه خودم نگاه کرد و گفت : چته تو ؟ همچین شیرین میزنی شما آیا چرا؟

لبخند مکش مرگ مایی به اون همه خودشیفتگی زدم و لقمه ای که میرفت تا به معده جناب ملکان برسه رو تو هوا قاپ زدم و گفتم : آدم شیرین بزنه ، فوضولی مردمو نکنه.

نیمه لقمه ای که تو دهنم گاز زده میشد به مرحمت دندونهای تیام خان به کلکسیون معدشون پیوست و و من مات حرکتی موندم که این مرد از خودش درآورد.

ابرویی بالا انداخت و به صیامی که خیره خیره ما رو نگاه میکرد گفت ؟ چیه ؟ غذاتو بخور.

صیام - تو میخوای با مامان صحنه دار بشی؟

تیام - چی؟

صیام - خب مگه هربار ایزل آیاسانو بوس میکنه خاله عاطی نمیگه وای باز صحنه دار شد ، صیام چشاتو ببند؟ خب تو نمیخواستی صحنه دارش کنی مگه؟

لبهام کش می اومد و تیام قهقهه میزد و صیام شوکه خنده پر غلظت باباجانش بود.

این آخرین حرف منه تو لحظه های دلهره ، نرو که تنهایی داره امون من رو میبره

صیام انگشت کنار شقیقش گردوند و اشاره ای به تیام زد و من باز هم خندیدم و اینبار دست تیام بود که پس گردن صیامم رو هدف گرفت و صیام هم کم کمک خندید و من فقط تا پونزده فروردین دارمشون.

تلفنم زنگ خورد و نشنیده میتونستم غرهای سارا رو از بربشم.

- سلام ، عیدت مبارک.

- کوفت و سلام ، همین الان یه بلیط میگیری میای کیش ، آخه تو واسه چی با اون پسردایی وحشی من رفتی شمال؟ چه غلطا...

گوشی به دست آهو رسید و اینبار نوبت آهو بود...

- این سارا با این عقل ناقصش یه بار حرف درست درمون زد ، همین که سارا گفت...میای کیش.

- چرا؟


romangram.com | @romangram_com