#بگذار_آمين_دعايت_باشم_پارت_403
و من هیچ وقت فکرش رو هم نمیکردم فرشته نجاتم مردی باشه به نام تیام ملکان.
گونه هام رو مالیدم و تیام سر خم کرد تو صورتم و گفت : خوبی.
- پدر و پسر جفتتون خشنین.
- بخوای مهربون هم بلدیم بشیم.
و آیا مردها در برخورد با زن ها محوریت ذهنیشون به جز تخت خواب به جای دیگه ای هم ختم میشه یا نه؟
دستی به گونش زدم و اون هرهر خندید و من خودم رو با خرد کردن سوسیس هایی که قرار بود بندری بشن درگیر کردم.
تند و تند کار میکردم و اون خیره کارهام بود و من حرص میخوردم از این عدم تمرکزی که بیخ خرم رو چسبیده بود.
- تو چرا باید آشپزی بلد باشی؟
-من خانوم گل رو هیچ وقت نتونستم دوست داشته باشم ، به تبع این دست پختش هم دوست نداشتم ، اینه که توی یه دوره فشرده پیش مامان فوت و فن آشپزی رو یاد گرفتم ، کم کم هم که پام به خونه آهو باز شد و بعضی شبا پیشش موندم مجبور شدم بیشتر آشپزی کنم، حتی سارا هم تو این دوساله یه پا سرآشپز شده.
دست زیر چونش برد و من این استایلش رو هم دوست داشتم.
- اولین روز که تو این ویلا دیدمت ، شوکه بودم ، عصبی بودم ، یه معامله رو بد خراب کرده بودم ، عین دیوونه ها افتادم به جونت ،بعدش هم که چند روزی غیبت زد ، وثوق رو مخم رفته بود ، رفتم سراغ بابات و بابات گفت هر وقت از همه جا دلگیری تو اون خونه وسط شهر میشه پیدات کرد ، وثوقو فرستادم دنبالت و باز اذیتت کردم ، من برای اولین بار تو زندگیم پشیمونم ، میتونی منو ببخشی؟
- من آدم کینه ای نیستم.
- تو اصلا آدم نیستی...تو خود خود فرشته ای.
و این جمله دلم رو تا دهنم آورد و من این حرف های این مرد رو هم این روزها خیلی دوست دارم.
خم شد روی میز و جایی نزدیک شقیقم رو بوسید و امروز من سومین یا شاید هم چهارمین بوسه زندگیم رو از مرد این روزام گرفتم.
خیلی دلم گیره ، خیلی دوست دارم ، دوست داشتنت خوبه ، خیلی دوست دارم
نیم ساعت بعدی که دورهم پشت اون میز گرد دوست داشتنی وسط آشپزخونه نشسته بودیم و صیام دولپی غذاش رومیخورد و تیام مثل همیشه با دیسیپلین خاص خودش حس خوبی داشتم ، حسی شبیه دست بردن میون یه جوی پر آب و لمس خنکیش.
romangram.com | @romangram_com