#بگذار_آمين_دعايت_باشم_پارت_399

خوشی صیام تکمیل شد و رفت سر ایکس باکسی که قرق کرده بود ال ای دی توی نشیمن رو.

- انگار نگرانی.

آره ، خیلی نگرانم ، نگران پونزده فروردین در راه و تویی که این روزا اینقدر خوب شدی و ضربان قلم برات ریتمیک بالا پایین میره.

- نه ، کمی خسته ام.

باور نکرد و وقتی فنجون قهوه به دست از کنارم میگذشت من حس کردم موهایی رو که میون پنجه های اون شونه میشد و نفسایی رو که به گوشم میخورد .

- نمیخوای نگو ، دروغ هم نگو.

و اتمام حجتش بوسی بود که به موهام چسبید و شیشه نازک احساسم باهاش ترک برداشت.

میشه چشماتو به من قرض بدی ، جای هر دومون میخوام گریه کنم

دست تکیه گاه تن کرده بودم و تن عقب کشیده بودم و به صیامی که با تپه شنی که خودش لقب قلعه شنی بهش داده بودو درگیری بود نگاه میکردم.

حضور تیام کنارم حس شد و من خیره نیمرخش شدم و اون با لذت پسرش رو نگاه کرد.

- میدونم که زیادی جذابم.

ابرویی بالا انداختم بابت این همه اعتماد به نفس و نگاه اون روی من برگشت و من جنگل سبز نگاهش رو این روزا عجیب دوست دارم.

- چیه ؟ شک داری؟

- خیلی خودشیفته ای ، میدونستی؟

- چرا نباشم ؟ وقتی توی این سن صاحب یه دم و تشکیلات عظیمم و تونستم تو زندگیم هرچیزیو که خواستم به دست بیارم ، چرا باید خودشیفته نباشم؟

- تو هر چیزی خواستی به دست آوردی الا آیلین.

و من دیدم چشمهایی رو که روی چشمهام مکث کرد.

romangram.com | @romangram_com