#بگذار_آمين_دعايت_باشم_پارت_398


- میری حموم؟

نگاه گیجم روی اونی برگشت که بی خیال حضور من لباس از تن بیرون کشیده بود و با تبلتش مشغول لبه تخت نشسته بود.

ساعتی که از اون حموم پر از فکر گذشت تقه ای به در خورد و من شنیدم صدای مردی که تنها تا پونزده فروردین سهمم بود رو.

- خوبی آمین؟

- الان میام بیرون.

- مشکلی نی ، صیام بیدار شده عصرونه میخواد ، بیا دور هم باشیم.

با اون تاپ بیشتر از نافم تجاوز نکرده و اون شلوارک جین یک وجب و نیم بالای زانوم راهی آشپزخونه اون ویلای دراندشت شدم و تیام هیزی کرد و من دلم قنج رفت و ابروهام به اخم نشست.

صیام - چه خوشگل شدی مامانی.

نیش چاکوندم برای پسر نازم و تیام پس گردنی حواله نیمچه قد و بالای بچش کرد و گفت : سرت به کیکت باشه.

صیام - مامانمه خب ، چقده تو و عمو وثوق لوسین ، من هربار خاله عاطی هم بوس میکنم عمو اخمم میکنه.

تیام خندید و من خندیدم و صیامم مات خنده هامون موند.

روبروی تیام نشستم و زانو تو سینه جمع کردم و پاهای سفیدم رو حتی خودم هم دوست دارم.

صیام - حالا تنهایی چیکار کنیم؟

تیام -میریم دریا ، پسر خوبی هم باشی یه شب میریم جنگل چادر میزنیم.

این محبتای قلمیه شده مختص عیده دیگه نه؟

صیام هورایی کشید و تیام باز گفت : عمو شهنام و خاله سها هم شاید چند روز دیگه بیان.


romangram.com | @romangram_com