#بگذار_آمين_دعايت_باشم_پارت_397
- آخه هیچی این دور وبر نیست.
تیام - با ماشین تا شهر بیست دقیقه راهه ، چرا اینقدر نق میزنی؟
سر پایین انداختم و ساک به دست گرفتم که تیام از دستم کشید و من نگاهش کردم و اون گفت : من عصبانی بودم ، بابات منو دور زده بود.
- بی خیال ، مهم نیست ، من تو کدوم اتاق باید باشم؟
- فعلا دو تا اتاق بیشتر نداریم ، یادم رفت به سرایدار بگم کلیدای خونه رو بذاره ، فعلا مجبوریم به این دسته کلید قناعت کنیم.
- خب پس من و صیام...
- تختش یه نفره است.
- رو زمین میخوابم.
- نترس ناخونکت نمیزنم.
و دستش بود که دور شونم حصار کشید و من به تبعیت از اون هیکل خوش استایل تو اتاقش وارد شدم و انگار اینجا هم دست کمی از اشرافیت خونه خودش نداره.
- من با صیام راحتم.
اخماش تو هم کشیده شد و منی که خواستم از کنارش بگذرم رو نگه داشت.
- بچه بازی درنیار آمین ، من و تو توی یه تخت با هم خوابیدیم و من فکر میکنم که بهت اطمینان داده باشم که تا خودت نخوای کاری بهت نداشته باشم.
خودم نخوام ؟ یعنی شما پایه ای جناب ملکان ؟ میشی شوهر خواهرم و پایه یه رابطه هاتی با خواهر زنت؟ کی میتونه تو رو تفسیر کنه؟
از اتاق که زد بیرون ، اون مانتوی چسبیده به تنم رو درآوردم و راهی سرویس اتاقش شدم و بابا کلاس...
وان دونفره؟
و اون نیشتر پونزده فروردین سینه میخراشه انگار.
romangram.com | @romangram_com