#بگذار_آمين_دعايت_باشم_پارت_396
- تمومش کن ، مردی که یه بار پشت پا زده به احساس عمه من لیاقت عممو نداره.
- واسه هرکسی ممکنه پیش بیاد ، تو هم یه مردی...
- من هیچ وقت مثل بابای تو نمیشم.
- خیلی خود بزرگ بینی تیام.
- بابای تو ، تو زندگیش بد زمین خورد ، عمه من وظیفه نداره دست جمشید خانو بگیره.
- حتی اگه مامان دلش گیر باشه؟
سکوتی کرد و من میدیدم که پشت اون سکوت کمی فکر در میونه.
- چرا پاشا تو رو میشناسه؟
- نمیدونم ، این مغز لعنتی یاری نمیده ، من اونو تا حالا ندیدم ، ولی صداش...
- من از بابات میترسم ، این همه سکوتش نشونه خوبی نیست.
- جمشیدخان همیشه ساکته.
از پشت اون شیشه های رنگی چسبیده به نگاش نگام کرد و من جمشیدخانی رو میشناسم که مطمئنا بعد از این همه سال برای مامانم آرامش فراهم میکنه.
***********
ویلای تیام وحشت داشت و من چقدر از بابت این همه تحقیر ریخته به جونم تو این ویلا متنفر بودم.
- حالا جا بهتر نیود ویلا بخری؟
تیام - زمینش موروثیه ، من فقط ساختمش.
romangram.com | @romangram_com