#بگذار_آمين_دعايت_باشم_پارت_395
نگاهش چیزی شبیه ندامت فریاد میزد و من میدونستم که این قسم کلمات به گروه خونی مرد روبروم نمی خوره.
تن کشوندم روی صندلی و نگاه دوختم به جاده و تیام تن صدا پایین آورد و شیطنت قاطی صداش داد و گفت : حالا قهری شما؟...آمین خانوم؟...بابا حالا من یه چی از زبونم در رفت تو باید بجی بگیریش؟...من خوش ندارم وقتی با یکی حرف میزنم نگام نکنه...حالیته آمین خانوم؟
تندی به نگام دادم و پاس کردم تو زمین نگاه تیام و تیام خندید و مثلا میخواست با اون خنده لعنتی بهن ظر من فوق جذابش خرم کنه و این مرد دقیقا تو این لحظه کجای زندگی من ایستاده؟
صیام - مامانی با بابا قهری؟
تیام - صیام تو به مامانت یاد بده قهر کار بچه هاست.
صیام - پس توهم بچه ای بابا ، همش با من قهری.
لبخندم اومده تا روی لب های رژ خوردم رو خوردم و تیام گفت : خندت میاد بخند ، مردم بچه دارن ، ما هم بچه داریم.
سر عقب بردم و گونه صیامم رو محکم بوسیدم و تیام زیر لب گفت : چه شانسی داره این بچه ما.
چشم و ابرویی اومدم و کمی سکوت شد و صیام نرم نرم خوابش برد و من خیره نیمرخ تیام گفتم : تیام ؟
- بگو.
از پشت اون عینک دودیش چشماش رو نمیدیدم و دلم جای بگو چیز دیگه ای میخواست انگار...چیزی شبیه جانم...
- چرا مامان فرشته رو اینقدر دوست داری؟
- خب اون تو بچگیم همیشه بود ، بعد هم رفت و من چون تقریبا پیش بابابزرگم بزرگ شدم خیلی به ندرت دیدمش ، سالار و سارا ارتباط بیشتری باهاش داشتن .
- اگه مامان بخواد ازدواج کنه...
- با کی؟
خشونت صداش آزارم میداد و من دوست دارم که مامانم طعم خوشبختیو بچشه.
-مثل با جـ.....
romangram.com | @romangram_com