#بگذار_آمين_دعايت_باشم_پارت_394


نگام به صیامی بود که تو درگاه فروشگاه با نیش باز در انتظار یه زد و خورد درست حسابی بود و من چطور این مرد رو از خر شیطون پیاده کنم؟

- تیام ولش کن.

تو اون شلوغی کسی به این خشونت آروم تیام توجهی نداشت و من از این همه بی خیالی ملت کفری میشدم.

- تیام جان ولش کن ، ارزششو نداره.

جان بسته به ته اسم مرد این روزام رو من چطور بلغور کردم خدا عالمه.

نگاه تیام روی من بود و من با اون همه مظلومیت ریخته به نگام ازش تمنا میکردم و خدا شاهده که فقط نگران تربیت صیامم بودم...میگم خدا شاهده آ...

هولی به تن لش موجود کریه المنظر روبروش داد و پسر کوبیده شد به تن یخچال و تیام باز دست انداخت دور اون کمر در انحصار خودش و قدم تند کرد طرف خروجی.

- مگه من به تو نمیگم برو تو ماشین؟

- چرا جو میگیرتت تیام؟

نگاهی به قد و بالام انداخت و میدونستم الانه که هدفش میزان قد مانتوم باشه.

- خوشت میاد چپ و راست ملت بابت این نیم مثقال پارچه متلک مهمونت کنن؟

به صیامی که با اون خریدای تو بغلش طرفمون میدوئید نگاهی کردم و بی خیال جواب این مرد زیادی متعصب این روزا شدم.

صیام - بابا بچرا نزدیش؟

- مگه آدم باید همه رو بزنه؟

تیام - آدمی که یه جو شعور نداره رو آره.

پوزخندی به طرز تفکرش زدم و دلم پوکید بابت عدم شعورم توی نگاه این مرد.


romangram.com | @romangram_com