#بگذار_آمين_دعايت_باشم_پارت_392


عینک دودی پلیسش که روی جنگل نگاش قد علم کرد خیره شدم به خیابونای بهارزده تهرون و دود و غبار کم تر شدش ، تهرون تو عید نوزوز انگار تازه نفس کشیدن یادش میفته.

- یه سوال میپرسم خوش دارم جوابت راست و حسینی باشه.

نگاه دوختم به نیمرخش و اون گفت : تو از چی وحشت داری؟ از چی اینجور میترسی؟

- آدما از خاطره هاشون میترسن ، یکی از یه فیلم میترسه ، یکی از تاریکی...یکی...

تیام - اون یکی تو چیه؟

- خودم هم دقیق ازش خبر ندارم...ولی ترس از تاریکیم بابت اینه که یه روز وقتی هفت هشت سالم بود خانوم گل تو زیرزمین خونه حبسم کرد ، ترسیدم...اون خاطره یکی از بدترین خاطره هامه.

- یکی ازبدترین؟

- بابا بی خیال ، من خاطره خوب خیلی بیشتر داشتم...یه روز با سارا باباشو هل دادیم تو استخر یا چند سال پیش گوشی سالارو کش رفتیم و کل دوست دختراشو پر دادیم...یه بارم با آهو...

- آمین موضوعو نپیچون ، من بدم میاد یکی خر فرضم کنه.

- مگه من خر فرضت کردم؟

صیام - کی خره؟

از این یهویی خودشو جلو کشیدن خندیدم و تیام بابت عدم جوابم حرصی شد و دست به پخش برد .

صیام سر تو گوشم برد و گفت : همیشه ی همیشه پیشم میمونی؟

- نمیشه قربونت برم.

صیام - چرا؟

- چراش مهم نیست ، مهم اینه که من همیشه به یادتم و تو تو قلبمی و تا جاییکه بتونم میام بهت سر میزنم.


romangram.com | @romangram_com