#بگذار_آمين_دعايت_باشم_پارت_391
- داریم میریم شمال.
- مهربون شده پسردایی ما انگاری ، خب باید خر باشه اونکه با آمین خانوم ما بپره وگلوش پیش آمین خانوم ما گیر نکنه.
- برو دیگه وقت ندارم.
- آمین؟
- جونم؟
- دوست دارم ، مواظب خودت باش.
- هستم .
قطع کردم و هرچی اومد دم دستم رو چپوندم تو ساکم و کوله به دوش و ساک به دست از اتاق زدم بیرون و تو لکسوز تیام نشستم و خیره به نیمرخش گفتم : با سالار حرف زدم.
یه وری خند معروفش رو زد و با ریموت در رو بست و گفت : عصبی بود؟
- اووووف ، عصبی واسه یه لحظشه.
کمی سکوت شد و باز تیام گفت : به بابات هم نگفته بودی تهرون تنهایی؟
-من عادت ندام گزارش عملکرد به کسی بدم.
- عادت میکنی.
تا پونزده فروردین عادت کنم؟ به چی ؟ به آقا بالاسر داشتن ؟ به نگرانی های تو ؟ به عذاب وجدانت؟ صرف نمیکنه شوهر خواهر آینده...صرف نمیکنه.
صیام - عمو وثوق اینا هم بگو بیان بابا.
تیام - نمیان...صیام درست بشین.
هنوز هم لوس کردن بچه بلد نبود این مرد برای من این روزها عجیب خودی شده.
romangram.com | @romangram_com