#بگذار_آمين_دعايت_باشم_پارت_388


از حموم که زدم بیرون و کنار صیام مشغول صبحونه خوردن شدم و تیام حرصی شد بابت اون موهای هنوز نمدار طعم خوب خونواده داشتن زیر دندونم رفت.

صیام - اونجا بریم شنا هم میکنیم؟

تیام - معلوم نیست ، هوا خوب بود شاید بذارم.

لبخندی به این پدرانه های جدید زدم و دل دادم بابت این پدرانه هایی که هیچ وقت خرجم نشد.

تیام - شما کجایی؟

- همین جا.

تیام - یه زنگ به عمه بزن ، دلش صداتو میخواد.

- باشه.

تیام - چرا نرفتی؟

- یه فرصت دادم ، به جمشیدخان ، به مامانم ، به خودم.

تیام - شک دارم ، آخه خودت همیشه آخرین نفری.

- من باید به تنهایی عادت کنم.

تیام - دقیقا واسه چی؟

- واسه رفتن از این خونه.

تیام - فعلا که هستی.

- من برم به مامان زنگ بزنم.


romangram.com | @romangram_com