#بگذار_آمين_دعايت_باشم_پارت_387

- بابام هیچ وقت بی غیرتی یادم نداد.

- یه مرد واسه کسایی غیرت خرج میکنه که مهمن.

دستش میون موهام رفت و صورتش روی صورتم خم شد و نفساش گرم کرد گونه های بی رنگم رو.

- اونقدر مهمی که به خاطرت اگه اون سر دنیا هم باشم خودمو بهت میرسونم ، اصفهان تا تهرون که راهی نیست.

دلم داغ میشد ، نبض میگرفت، دق میکرد...

دق میکرد بابت اون پونزدهم فروردین نحس این روزهام.

دستش روی گونم نشست و من لبخند زدم و اون بعد از یک خیرگی چند ثانیه ای گفت : بریم صبحونه ، دیر راه بیفتیم بیشتر تو ترافیک جاده چالوس می مونیم.

- حالا چرا شمال؟

- چرا شمال نه؟

- تو اونجا منو زدی.

- من تو این خونه هم تو رو زدم ، دو شب به اجبار با تو عشق بازی کردم ولی دیگه تکرار نشد ، دیگه تکرا نمیشه آمین ، دیشب که به بابا خبر دادم واسه خاطر تو برگشتم برام خندید ، آمین بابام خیلی دوست داره ، تو براش اون دختری هستی که هیچ وقت نتونست داشته باشه.

- منم دوسشون دارم ، من به همه آدمای خاندان ملکان مدیونم ، بابت مامان فرشته مدیونم ، بابت دختر عزیزکرده ای که واسه خاطر من از همه آیندش گذشت مدیونم.

- تو به هیچکس مدیون نیستی ، این آدمای زندگی توان که بهت مدیونن ، بابات ، مامانت ، من...حتی آیلین.

و تو میدونی که همین آیلین پونزده فروردین برمیگرده؟

- یه دوش بگیرم اومدم.

- فقط سریع ، باید زود راه بیفتیم.

لبخند پر استرسی زدم و من فقط پونزده روز برای با اون بودن وقت دارم.

romangram.com | @romangram_com