#بگذار_آمين_دعايت_باشم_پارت_383
لبهاش شقیقه هام رو بوسه میزد و من هق میزدم.
دستش کمرم رو نوازش میکرد و من هق میزدم.
صداش میلرزید و من هق میزدم.
- بسه آمین ، گریه نکن دیگه ، نگاه کن هیچی نیست.
اون حرف میزد و من تو پونزده سالگی هام شناور میشدم.
اون حرف میزد و من دستایی رو حس میکردم که تنم رو از روی زمین بلند میکرد.
اون حرف میزد و من آحرین تقلاهام رو میون اون آغوش کثیف حس میکردم.
اون حرف میزد و من صدای دادی رو میشنیدم که اسمم رو صدا میزد.
اون حرف میزد و من چقدر محتاج حرف هاش بودم.
سر کندم از تن پر از عطر کاپتان بلک مردم و خیره شدم به جنگلی که شفاف تر از هر لحظه خیرم بود.
- خوبی؟
سری تکون دادم و پیشونیم به شونش چسبید.
- ترسیدم.
دستاش قاب صورتم شد و من هنوز هم گرگرفته اون بوسه های خورده به شقیقم بودم.
- چرا نگفتی؟
و این بود مقدمه ی طغیانش .
- آخه دختره ی...نباید بگی؟ به من نباید بگی؟ من به درک ، به اون مامان بیچارت که از سر شب تا حالا داره سر دنیا دق میکنه نباید بگی ؟ نباید به اون بابای بی خیالت بگی؟ نباید به اون رفیقات بگی؟ دِ، دختره ی خیره سر چیو میخواستی ثابت کنی؟ آزار خودتو دوست داری یه ندا به من بده از پشت بوم شرکتت پرتت کنم پایین یه جماعتی راحت شن.
romangram.com | @romangram_com