#بگذار_آمين_دعايت_باشم_پارت_382


ترسیدم ، با دست لرزون در باز کردم و ولوم تلویزیون رو بالا بردم و روی کاناپه جلوی تلویزیون تو خودم جمع شدم و پالتو رو تن ترسیدم کشیدم و حالا میمرد این تیام خان ملکان تو یه آپارتان زندگی کنه؟

گرسنه بودم و دلم سبزی پلو ماهی شب عید میخواست.

به هفت سین بدون استفاده ای که خاله واسه برکتش روی میز جلوی تلویزیون چیده بود نگاه میکردم و چشمام سنگین میشد و تنم بیشتر از ترس در هم فشرده میشد.

صدایی می اومد.

صدای یکی که اسمم رو صدا میزد.

صدای داد های یکی.

سردم بود.

میترسیدم.

شب عید بود و چشمای من غرق خواب.

صدای داد نزدیک میشد و من میخواستم که ریموتی داشتم و صداش رو خفه میکردم.

تو ثانیه ای چشم باز کردم و دست روی گوشام گذاشتم و جیغ های هیستریکم تو خونه انعکاس پیدا کرد.

دستی روی دستام اومده بود و من باز هم جیغ میکشیدم.

و همون دستا بود که دستای چسبیده به گوشم رو کنار زد و من شنیدم صدایی رو که دقیقا تو این لحظه محتاج شنیدنش بودم.

- چته آمینم ؟ بسه آمین ، منم...دِ لامصب منم ، آمین یه دقیقه منو نیگا ، دِ تیامت به فدات نگام کن.

سر به سینش کوبیدم و هق زدم و من محتاج عطر کاپتان بلک ساطع از تنشم.

دستش موهام رو چنگ میزد و من هق میزدم.


romangram.com | @romangram_com