#بگذار_آمين_دعايت_باشم_پارت_384
چونم لرزید از آخرین جملش ، زهر کرد شیرینی اون همه نگرانی رو این آخرین جملش.
- بغض نکن...حرف حساب میزنم بغض نکن...دِ با تواما...چونت لرزید نلرزیدا.
دستش بند چونم شد و من نگاه بالا کشوندم تا اون همه سبزی و دلم هری پایین ریخت از این همه مهربونی نگاش.
- میدونی چند نفر الان دربه در دنبالتن؟ دِ لامروت مامانت چه گناهی کرده که باید از نگرانی تا دم مرگ بره و برگرده.
نگام نگرون شد و بعد از اون همه خشونت صداش ته لبخندی لبهاش رو از هم باز کرد.
- خوبه ، حالش خوبه ، چراغای روشن خونه رو دیدم خبرش کردم.
زبونم تو دهن چرخید بعد از این همه حرف شنفتن و گفتم : تو اینجا چی کار میکنی؟
پوف بلندش رو شنیدم و نگام افتاد به صیامی که تو قاب در ترسیده و خواب زده نگامون میکرد.
دست از هم باز کردم و به ثانیه ای نفس هر لحظم تو بغلم نیمه خواب شد و صداش خواب آلوده به سمع گوشمون رسید...
- مگه ما نباید بریم خونه مامان تهمینه؟
تیام روی کاناپه تک نفره کنارم پخش شد و گفت : دیگه نه.
با ریموت تلویزیون رو روشن کردم و اشکام رو کنار زدم و الان آخرین دقایق ساله و من با این تیپ مکش مرگ مابچه خواب آلودم رو بغل زدم و مردی کنارم نشسته که چشماش بابت خستگی بسته است و این مرد چرا تا این حد شده دغدغه این روزهای من؟
دستش روی دستم نشست و من غرق حضورش شدم و دعای تحویل سال رو زیرلب زمزمه کردم.
من کنار این دو مرد کوچیک و بزرگ زندگیم ته خوشبختی و عدم بی کسی رو حس میکنم و خدا برای من نگهشون میداره یا فقط ته مهلتم پونزدهم فروردینه؟
- سال نو مبارک.
چشماش باز شد و من خیره اون همه سبزی شدم و اون صورت جلو کشید ومن ثانیه های بعدی رو به تفکر درباره ی داغی روی گونم میگذروندم.
romangram.com | @romangram_com