#بگذار_آمين_دعايت_باشم_پارت_379

- چرا اینقدر داد میزنی؟

- تو چته امروز؟

- خسته شدم ، ساعت نه شبه .

گردنش به آنی چرخید طرف ساعت و گفت :جمع کن بریم ، فردا خودم یه سر میزنم راست و ریسش میکنم.

تو ماشین که نشستیم گفت : کی میری پیش عمه؟

- فردا بعدازظهر بلیط دارم.

دروغم گلو میسوزونه.

- بیا این کلیدو داشته باش ، اگه یه دفعه زودتر از ما رسیدی تهرون آواره نشی.

و این مرد هم فهمیده من آواره این شهرم ، من خونه ای برای امنیت داشتن ندارم و تازه داشتم حس میکردم که عمارت تیام ملکان میتونه کمی امنیت ببخشه به این تنی که این روزا داره به باور بی کسی میرسه.

- مرسی.

- خوبی آمین ؟ یا مثه دیشب دلت پره؟

الکی خندی زدم تا خیالش از بابت آدم ترحم برانگیز زندگیش راحت بشه.

***********

کوله خالی از وسیله کنار پام بود و کلید عمارت توی جیب شلوار جینم.

روی دو زانو نشستم و دست بردم و صیامم رو به تن کشیدم و نفس کشیدم عطر تنی رو که قراره چند روزی ازش دور باشم.

صیام - من میخوام با تو بیام ، من نمیخوام برم.

- مامان تهمینه دلش واست تنگ شده ، بابا فریدون هم دلش میخواد تو رو ببینه ، اون وقت دلت میاد نری؟

romangram.com | @romangram_com