#بگذار_آمين_دعايت_باشم_پارت_378


- اون زمونا تموم شده.

- تو هم دلت واسم سوخته؟ مثه مامان؟ مثه آهو و سارا ؟ مثه وثوق ؟ مثه سالار ؟ تو هم دلت سوخته واسم ؟ هیچکس منو واسه خودم نخواست ، همه دلشون سوخت تا منو خواستن ، تو هم همینجوری دلت سوخته ؟ اشکال نداره ، من عادت کردم.

روی پل وایساده بودیم و من خیره تاریکی شب و کورسوهای رنگارنگ بودم و تیام...

دستش روی دستم رفت و من داغ تر شدم ، بیشتر از همه این دوشب داغ تر شدم.

- غلط میکنه اونیکه دلش واسه تو بسوزه ، کی اصلا میتونه به خودش اجازه بده که دلش واسه تو بسوزه؟

- میسوزه ، همه دلشون واسه من میسوزه ، چون سربارم ، واسه بابا سربارم ، واسه خواهرم سربارم ، واسه مامان فرشته سربارم ، واسه تو...واسه تو هم سربارم...ولی یه روز میرسه که من دیگه سربار هیشکی نمیشم ، میرم ، یه روزی میرم ، میرم واسه خودم زندگی میکنم ، من مامانو خیلی دوست دارم ولی اونم حق زندگی داره ، تو هم حق زندگی داری ، تا کی من مفت تو خونت بخورم ، مفت...

انگشتاش به لبام چسبید و اون بغض از سر شب چسبیده به گلوم اشک شد و ریخت...

کاش خدای من این همه بغضو از من میگرفت.

***********

عصبی موهای افتاده تو پیشونیم رو کشیدم و غر زدم به جون این آخر سال و این همه کار ریخته سرم و تیامی که صبح تاحالا شاید برای بار هزارم پشت تلفنش داد زده بود و کل پرسنلش رو زیر سوال برده بود.

تلفن به دست جلوی من قدم رو میرفت و من عید رو باید تنها باشم.

اون فردا شب راهی اصفهانه و وثوق فردا صبح راهی شیراز.

عصبی هستم بابت این تنهایی هنوز نرسیده.

من از خونه بزرگ تیام میترسم.

من از تنهایی و شب و تاریکی میترسم.

عصبی تن کوبید به کاناپه اتاقش و من غریدم که...


romangram.com | @romangram_com