#بگذار_آمين_دعايت_باشم_پارت_375

- سلام بی معرفت.

- سلام خوشگل داداش.

- چه خبر؟

- خبر اینکه فردا صبح من و بهزاد و آهو جونم و سارا خانوم راهی کیشیم.

لبخند رو لبم ماسید و انگار من توی برنامه ی رفقای همه سالای زندگیم هم جایی ندارم.

فدای سرشون.

بغض پس زدم و گفتم : به سلامتی ، خوش بگذره.

- به تو که بیشتر خوش میگذره ، ترکیه و دعوت عمه خانمتون اینا.

و انگار سالارم هم خبر نداره که این تن به مدد جمشید خان راهی خونه عمش بشو نیست.

الکی خندیدم و نه نفی کردم حرفشو و نه تایید.

- آمین ماها دوازدهم تهرونیم ، باید برم ، مریض دارم ...راستی خیلی دوست دارم ، خداحافظ.

- به سلامت.

گوشیو قطع ردم و میدونستم که ردپای غم هنوز هم روی چشمام سایه داره.

تیام اندک اخمی قاطی استیل صورتش کرد و گفت : چی شده؟ سالار چی کارت داشت؟

- هیچی ، دارن میرن کیش.

- خب تو هم میری پیش مامانت.

تلخ خندی زدم و تلخیش تمام کامم رو گرفت.

romangram.com | @romangram_com