#بگذار_آمين_دعايت_باشم_پارت_374
خداحافظی هولش نشون از جلسه مهمش داشت و من میدونستم که تا پونزده فروردین از خونه این مرد باید بکنم.
میون مغازه ها کشونده میشدم و چشمای صیامم بیشتر از لباس اسباب بازی دید میزد و میدیدم که راننده مسن چقدر از شیطونیای صیام کفری میشه.
جلوی بوتیکی وایسادم و شلوار لی خوش رنگش چشمم رو گرفت و...
حرارت آشنای این دستا روی پهلوهام برای من همیشه آشنا میمونه.
- کدومش ؟
- سلام.
- با ادب شدی.
آرنج کوبیدم به سینه محکمی که به پشتم چسبیده بود.
- نگفتی ...کدومش؟
- بی خیال ، نمی صرفه ، پارچشو بخرم ، آهو برام عین خودشو درمیاره.
اخماش رو دیدم و من پونزده فروردین از خونه این مرد باید اسباب کشی کنم.
به زور اون شلوار رو پرو کردم و انگار بهم می اومد که تیام جلوی اتاق پرو با همکاری پسرش سری تکون داد و رو به فروشنده گفت : همینو می خریم.
برای صیام لباس خریدن یعنی خود خود درددسر.
با تشر باباش که مجبور شد بره اتاق پرو خندیدم و تیام حرصی گفت : پرروش کردی دیگه.
گوشیم زنگ خورد و قبل من نگاه اون روی شماه افتاد.
سالار بود و من دقیقا چند روزه که از دوستام خبر ندارم؟
romangram.com | @romangram_com