#بگذار_آمين_دعايت_باشم_پارت_371

لباسم رو چنگ زدم و میون اون همه خیرگی متصاعد از چشمای لامصب تر از دستاش تن زدم و شب بخیر زیر لبم میون کوبیده شدن پر ضرب در پشت سرم گم شد.

من میون تخت اهدایی وثوقپ تو به دندون گرفتم و از زنانه های سربرآودره امشبم حرص خوردم و حرص خوردم و حرص خوردم.

***********

دستی تنش رو از روی تخت برداشت و دستی دهن من رو پوشوند ، تیام خواب بود و من زور میزدم که از میون اون همه خفگی تن خلاص کنم.

عرق از کنار شقیقم راه میگرفت و داد صیام گفتنم تو گلو خفه مشد و دلم میلرزید و اون مرد صیام به آغوش خندید و من لرزیدم و چرا تیام از خواب بلند نمیشه.

برق سگک کمربندش چشم کور میکرد و میدیدم که کمربند بالا میرفت و میخواست رو تن بچه غرق خوابم پایین بیاد.

از بین اون همه خفگی گفتم تیام ، گفتم تیام ، گفتم تیام ، گفتم تیام.

نفسم بالا نمی اومد و از بین اون همه تاریکی ، اتاق تنهاییم و سرویس خواب اهدایی وثوق رو میدیدم

دست بردم و پتو کنار زدم و راه پله های انگار هیچ وقت تموم نشده رو در پیش گرفتم و پر صدا در اتاق تیام رو باز کردم و به همت نور آباژور روشن روی عسلی صیام غرق خوابم رو تشخیص دادم و دیدم که چشمای باز تیام پر تعجب دونه به دونه اشکام رو رصد میکنه.

- چی شده باز آمین؟

- داشتن میزدنش.

- کیو ؟ چی داری میگی نصفه شبی؟

- داشتن با کمربند میزدنش.

کنار زانو های من زانو فرو آورد و بازوهام رو اسیر دستاش کرد و غم ریخت میون اون جنگل تاریک شده نگاش.

- بگو دردت چیه؟

-دیدم دارن صیامو میزنن ، تو همین اتاق ، تو خواب بودی ، دهن منو گرفته بودن ...

سرم به جایی پر ضرب چسبید و من با ریتم آهنگش آروم تر شدم.

romangram.com | @romangram_com