#بگذار_آمين_دعايت_باشم_پارت_370
پر حرص طرفش برگشتم و نگاه اون به جایی حوالی اون لباس زیرم موند.
ضربه آرومی به صورتش زم و دستام چلیپایی سینه هام رو پوشوند.
- لباسمو بده ، بهت میگم ، مرتیکه هیز.
دستم رو با یه کم اعمال زور کناری زد و من حس کردم داغی دستاش رو روی اون قسمت از تنم که سه روز از دردش میگذشت.
- این دیگه واسه چیه؟
- تیام خوبم ، بی خیال ، عادت کزدم از وقتی دیدمت یه جا تنم سلامتیش بلنگه.
لحنم شوح بود و اون اخم کرد و خیره صورتم گفت : لباس بپوش میریم بیمارستان.
- بابا ولمون کن تروخدا ، من خوبم ، یه کم درد داره ولی نیازی به دکتر و این دنگ فنگا نیست.
باز اون اعمال زورش به کار گرفته شد و من لبه تخت نشستم واون توپید به این همه بی خیالیم و گفت : همین جا میشینی برمگیردم.
خندم گرفت از این همه نگرانی بهش نیومده و گفتم : حالا با این حولت هم میخوای بری برگردی؟
اخمم کرد و پشت پاراوان رفت و انگار من دو شب تنش رو دید کامل نزدم.
کمی بعد که انگشتاش رو کبودی بالای سینم پماد میکشید دلم نبض میگرفت ، شقیقم میزدو چرا این اتاق تا این حد اکسیژنش در حال تقلیله؟
کمرم رو که با اون انگشتای تو ذهن من لامصب اسم گرفته ماساژ میداد و درد تو تنم میپیچید و انگار درد تنم کنار اون ضرب کوبیده به دیواره های سینم پشیزی قدرت خودی نشون دادن نداشت.
- حالا برو بخواب ، به پشت هم نخواب.
romangram.com | @romangram_com