#بگذار_آمين_دعايت_باشم_پارت_369
لباس ها رو روی تخت چیدم و به صدای خنده صیام و غر تیام گوش دادم و خندیدم و کمرم تیر کشید ، قفسه سینم تیرکشید و بچم برگشته...تقریبا سالم برگشته.
لباس تن صیام کردم و صیام خودش رو لوس کرد و خواست رو تخت بخوابه و تیام بیشتر غر زد و من خندیدم و چشمکی به صیام زدم و صیام هم برای کمتر شدن غرهای باباش چشم روی هم گذاشت و به ثانیه ای نکشید که خواب رفت و من خم شدم و دست میون موهاش بردم و زخمای تنم آخم رو درآورد.
تیام قدمی جلو گذاشت و گفت : چته؟
سری تکون دادم و بیشتر انگشت میون موهای پسرکم کشیدم و گفتم : هیچی.
بلند شدم و دستم ناخودآگاه کشیده شد به کمرم.
تیام حرصی بازوم رو فشرد و من خیره تو صورتش گفتم : تو چته؟
- دارم به زبون آدمیزاد میگم چته که آخ میگی؟
- مهمه؟
اخمی حواله گستاخی های نگام کرد و دست برد به لبه های اون بافت صورتی رنگم و به خودم که اومدم تنها با یه لباس زیر جلوش وایساده بودم و شوکه اون همه پررویی آدم مقابلم حرص میخوردم.
زور به تنم وارد کرد و من پشت بهش وایسادم و میشنیدم صدای عصبیشو.
- کمرت چی شده؟
- تیام چیزی نیست ، خوردم به...
- سحر هولت داد ، نه؟ سه روزه اینجوری داری با این زخم و تن کبود واسه من خودکشی میکنی؟
- تیام خوبم ، حداقل خوب تر از اون روزاییم که رد کمربندت تنم رو میسوزوند.
ندیده میتونستم طرح اون اخمای درهم رو حدس بزنم. ، زخم که نزدم؟
- اصلا تو به چه اجازه ای لباس منو...
- ساکت.
romangram.com | @romangram_com