#بگذار_آمين_دعايت_باشم_پارت_366


دست بردم به نرده پله ها و قدم به قدم پایین اومدم و میدونستم که صدا از نشیمنی به گوش میرسه که دید نداره به پله ها.

سردم بود و من با همه سرتقی خرج دادم میدونستم که اثر دو روز لب به غذا نزدنه این فشار پایین.

تو درگاه نشیمن وایسادم و نگاه انداختم به تیامی که پشت به من روی دو زانوش نشسته بود و چیزی رو به تن فشار میداد.

میدیدم که خاله مهری با عشق چیزی که میون دستای تیام فشرده میشد رو نگاه میکنه.

وثوق که با چشمای اشکیش نگاه به من انداخت لرزیدم و قدمی جلو گداشتم و وثوق گفت : آمین بیا ، اومد ، بالاخره اومد.

باز قدمی پیش گذاشتم و باز چشام به عاطی افتاد که ابر بهارونه گریه میکرد.

باز دیدم که وثوق مردونه شونه لرزوند و من بو کشیدم فضا رو.

بوشو میداد ، بوی تنی رو که من این سه روز بی خبری دنبالش بودم .

زانوهام سست شد و نشستم وتیام سر برگردوند و لبخندی زد و من به لبخندش خیره نشدم .

به اونی خیره شدم که با اون باند سفید دور سرش و رنگ پریده صورتش دلبری میکرد ازم.

دوئید سمتم و دست دور گردنم انداخت و دستای بی حسم حس دار تر از هر لحظه تن اون همه چیز رو به تن کشید و من فقط بو کشیدم.

تنش رو بو کشیدم.

به جای این سه روز بی خبری نفس کشیدم .

هق زدم و صیام لرزید میون تنم.

اشک ریختم و دستای کوچیکش اشکام رو پس زد.

صیام - گریه نکن دیگه ، ببین من اومدم ، میدونم دلت برام تنگ شده.


romangram.com | @romangram_com