#بگذار_آمين_دعايت_باشم_پارت_362
بیست و چهار ساعته یه بند اشک ریختم و یه بند غصه خردم و یه بند...
الان دقیقا بچم کجاست؟...
غذا خورده ؟
عادت داره صبحونه نون سوخاری و خامه شکلاتی بخوره و یه بند نق زدن خاله مهری رو به جون بخره بچم...
بیست و چهار ساعته بچم نیست...
بیست وچهار ساعته بستنیا آب شدن...
بیست و چهار ساعته عاطی یه چشمش اشکه ، یه چشمش خون...
بیست و چهار ساعته تیام دخیل بسته به بار گوشه سالنش و چشماش رنگ خونن...
بیست و چهار ساعته خاله مهری هر نذری به ذهنش رسیده خرج تموم امامزاده های ریز و درشت شهر کرده...
بیست و چهار ساعته بچم نیست...
بیست وچهار ساعته زندگی نیست...
وثوق میگه پلیس ، تیام میگه میترسم...
تیام با همه نترسیش میترسه...
من نترسم؟
وثوق جز میزنه که الا و بلا پلیس ، تیام میگه از پلیس بیشتر تو کاسشون میذاره....
تیام هربار تلفنش زنگ میخوره ،هوار میکشه ، وثوق میخواد آرومش کنه...
romangram.com | @romangram_com