#بگذار_آمين_دعايت_باشم_پارت_360
***********
خاله مهری به زور قرص آرامبخش خوابیده بود و من زانو به بغل گرفته بودم و کنار شومینه به رفت و آمد آدمایی که می اومدن و میرفتن خیره بودم.
وثوق - دیوونه باید به پلیس بگیم.
تیام - حالیته مرد ؟ خودت شنیدی گفت صدام درآد سر بچمو کادوپیچ واسم میفرسته.
موهام باز میون انگشتام گیر افتاد و جیغام رو با فشردن لبها و لثه های زخمیم به زانوم خفه کردم و باز مردی منو از این همه هیستیریک نجات داد که خودش هم درد داشت.
میون بوی تلخ کاپتان بلکش نفس میکشیدم که در باز شد و جیغی سکوتو شکست تو خونه.
به سحری که با نفرت نگام میکرد خیره بودم و هنوز هم اشک میریختم.
تیام قدم برداشت که آرومش کنه و تیام رو کنار زد و من رو هل داد و کمرم کوبیده شد به کناره های شومینه و درد باز تنم رو پر کرد.
سحر - کثافت ، تقصیر توئه.
باز به گریه افتادم و تیام سحر رو کنار کشید و من طرف پله های طبقه بالا دوئیدم.
به تختش خیره بودم و الان دقیقا هشت ساعته که نبود صیام هممون رو آزار میده.
لباس افتاده روی تختش رو به دست گرفتم و بوییدم و کمرم هم میسوزه.
این تن میسوزه ، تو نبود تنها دلیل بودنش تو این خونه میسوزه.
لبه تخت نشستم و صیامم الان کجاست ؟
اون عادت داره دقیقا ساعت شش بعدازظهر یه لیوان شیر بخوره.
عادت داره بعد از هربار بیرون رفتن حموم کنه.
romangram.com | @romangram_com