#بگذار_آمين_دعايت_باشم_پارت_359
- صیام...
رگ شقیقش کلفت تر شد و من دیدم که چطور وثوق بیشتر به جون موهاش افتاد.
وثوق کنار پام زانو زد و دست تیام دور تنم محکم تر شد و وثوق گفت : جون آمین نتونستم بهتون برسم ، غلط کردم آمین ، پیداش میکنیم.
- صیام.
باز گم شدم و داغ شدم و صیامم الان کجاست؟
تنم که روی صندلی ماشین نشست به گریه افتادم ، هق زدم ، داد زدم ، موهامو تو مشت گرفتم و کشیدم و دست تیام موهام رو از حصار انگشتام بیرون آورد و صورت جلوی صورتم ثابت کرد و گفت : برمیگردونم آمین ، همه چیزمونو برمیگردونم ، من کسی نیستم که بذارم بچم از دستم بره.
- قول میدی؟
خم شد و پیشونیم رو بوسید و این از همه قول های دنیا مردونه تر بود.
وثوق دیر کرده بود و نگاهش پر از عداب وجدان بود ، تنش خاکی بود و من میدونستم که دوئیده ، نفس نفس زده ،نرسیده.
بعد از عمری که در باز شد و من دیدم پدری پر از غم رو نالیدم که...
- نرسیدم تیام ، به خدا دوئیدم ، به خدا هر کاری کردم نشد.
چونم میون انگشتاش نشست و اون خیره تو صورتم گفت : میدونم ، بسه آمین ، باشه ؟ بسه.
اشکم ریخت و اون عصبی تر شد ومشت کوبوند رو تن فرمون و زنگ تلفنش فضا رو پر تشنج تر کرد و من خیره تلفنی شدم که چشمای تیام رو خیره کرده بود .
از ماشین بیرون رفت و حرف زد و من دیدم که وثوق کنارش وایساد و با دست سعی داشت تیام رو آرومش کنه.
گوشی کوبیده شد به جدول کنار خیابون و وثوق غرید و خم شد و از میون لاشه های اون گوشی سیم کارت و مموری رو بیرون کشید.
تیام باز سوار شد و سر گذاشت روی فرمون و من باز هم به گریه افتادم.
خدایا بچم کجاست؟
romangram.com | @romangram_com