#بگذار_آمين_دعايت_باشم_پارت_358


سوار شد و من روی زانوهام بلندشدم و کوبیدم به شیشه ماشین.

ماشین پرگاز از جا کنده شد و من دست روی آسفالت کوبوندم و بلند شدم .

سینم تیر میکشید و میدیدم که بچم چطور از پشت اون شیشه های بی رحم دست طرفم دراز میکرد.

دهنم پر از خون بود و بچم حتی از اون مسافت هم صداش شنیدنی بود.

می دوئیدم و نفس نداشتم و بچم تو اون ماشین لعنتی بود.

میدوئیدم و نفس نداشتم و من به بچم قول دادم که همیشه پیشش بمونم.

میدوئیدم و نفس نداشتم و بچم....بچم...بچم...بچم...خدایــــــــــــــــاااا بچم...

پام لغزید و افتادم و چونم مالیده شد به آسفالت و بچم....

خدایــــــــــــــــاااا بچم...

خدایــــــــــــــــاااا صیامم...

خدایــــــــــــــــاااا...

صدای داد می اومد و دستایی بازوهام رو تکون میداد ، داغ شد گونم و من به عامل داغی نگاه کردم و چشمای براق و خیس سبز رنگی رو دیدم که تو حسی مثل نگرانی موج میزد.

چیزی به لب هام چسبید و ماده ای شیرین راه گلوم رو باز کرد و من به تهوع افتادم.

سر کنار کشیدم و پیشونیم چسبید به جایی گرم که گرومپ گرومپ صدا میداد.

- دِ حرف بزن لعنتی ، یه چی بگو آمین.

خیره براقی نگاش شدم و صیام چند دقیقه پیش گفته بود هردومونو دوست داره ، قراره بریم خرید عید ، قراره صیام خودش لباس انتخاب کنه.


romangram.com | @romangram_com